هرچه هستی باش

شب رنگ ساهی رو به تمام وجودم پاشید....

شب یعنی رنگ راز....

خواستم راز دل را با دوست بگویم اما شب چادر سیاهش را روی قلبم کشید....

خواستم تورا بخوانم ...

دهانم را بست تا مبادا راز دوست داشتن بر ملا شود....

خواستم بروم...

تاریک کرد فضارا تا راز بی وفایی من همچنان راز بماند....

خواستم.....

راز ماند.....

و اکنون که دامن سیاهش را با خود به دیاری دیگر برده....

وآبی آسمان پدیدار شده...

منم و با دلی پر از راز های نگفته....

اما این جا من تنهایم....

کسی نیست....

شما فانوسی به همراه داشتید و تاریکی برایتان بی معنی بود....

من شاپرکم....

شمعی برای روشنایی نداشتم....

راز شب را برگزیدم.....

.

.

.

پ.ن:کاش می شد به بی عادتی عادت کنیم

کاش می شد به فراموشی عادت کنیم

کاش می شد به درد دل عادت کنیم.....

بنی آدم نیستیم و بنی عادتیم.....

پ.ن 2: کسی راهی برای رفع خستگی ذهن داره؟؟؟؟؟البته به جز خواب!!!!!!

پ.ن 3: خوشحالم از این که یک متن درجه 4 به ذهنم رسید.....

از قدیم گفتن: کاچی بعض هیچی....!!!!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ توسط شاپرک نظرات ()

امروز عاشورا بود......

و امشب شام غریبان........

نمی دونم چی باید بگم.......

اما واقعا این چه شور است که در خلق عالم است؟؟؟؟؟

که شیعه و سنی و ارمنی رو داره می سوزونه؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پ.ن:چند وقت بود هر کاری می کردم نمی تونستم بیام اینجا....

انگار قسمت نبود.....

پ.ن 2 :  11 آذر تولدم بود.....6 محرم هم به قمری تولد خواهرم....توی یک روز......

می ترسیدم فراموش شده باشم...اما نشده بودم...........هرچند اون روز کسی بهم تبریک نگفت اما فرداش.............

پ.ن 3: خیلی خستم.... نمی دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط شاپرک نظرات ()


آخرين مطالب
» خبر...
» ناگهان چه قدر زود عید می شود....
» برای آبجی 2....
» برای آبجی....
» سفر 3روزه به کربلای جبهه ها...
» فراموشی....
» باز هم به یادم باش...
» داغ تنهایی
» حسین....
» به زن بودن ومرد بودن خو افتخار کنید...

Design By : RoozGozar.com