هرچه هستی باش
تا کجای قصه ها باید زدلتنگی نوشت
تا به کی بازیچه بودن در دو دست سرنوشت
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد
یا فقط با گریه های بیقرار آرام شد
سلام.عیتون پس آپس مبارک.نبودم که تبریک بگم.
خبر زیاد دارم....خواهرم با دانشگاه داره میره کربلا....
امتحانام شروع شده و شاید تا آخر خرداد نتونم بیام... البته شاید...
پیش دکتر رفتم میگه خیلی عصبی شدی....
توی عید یکی دوستام زنگ زد و گریه می کرد.میگفت داییش از زنش جدا شده وزنش اجازه نمی ده اون بچه هارو ببینه...داییش هم زده خودش و زنشو دوتا بچه هاشو کشته....
و ... و.... و....
اما مهم ترین خبر خبر قلب آدمه....
قلب من دلتنگ یاره.....
قلب من دوس داره عاشق بشه اما....
ومهم ترین خبر که خبر هر روزه وهیچ کسی بهش توجه نمی کنه اینه...
وخدایی در این نزدیکی است
از رگ گردن به منو تو نزدیک تر....
عاشق تر از همه نسبت به ما....
و بنده های نا سپاس...
تیتر روزنامه ی فردا....
باز هم کسی قدر عشق خدا را ندانست....
یادمه پارسال روزهای آخر سال بود....
دلم بد جور گرفته بود....
می دونستم این آخرین عیدیه که اونجا توی اون شهر .....
اشک امون نمیداد تا ببینم چهره هایی رو که .....
یادمه پارسال عید با دوستم مریم و خواهرم و دوستای خواهرم مشهد بودیم....
اولین عید بود نه دومیش بود که پیش مامانم نبودم.....
یادمه ساعت 10 شب بود....
هوا خیلی سرد بود...توی حیاط حرم با بچه ها قندیل بستیم....
اولین نفری که زنگ زد نیلوفر بود....
دلم تنگ شده.....
اولین باره احساس دلتنگی میکنم....
چون می دونم دیگه تکرار نمیشه و برای همیشه برگی از خاطرات شده.....
امسال چه قدر زود عید شد....
سلام....
اول این که جای همه خالی چون خیلی خوش گذشت....
دوم اینکه:
یکشنبه ساعت هفت ونیم هشت نه بود که راه افتادیم به سمت درود...
ناهار درود بودیم وشام هم رسیدیم اهواز....
توی اتوبوس که محشر بود...کلی حال کردیم....از همه مدلش....
صبح دوشنبه ساعت 5ونیم بود که با صدای بوق وحشتناکی بیدار شدم....فکر کردم قیامت شده.....خیلی ترسیدم...
بیدارشدیم . نماز صبح وخومندیمو رفتیم صبحگاه...
هوا خیلی سرد بود....
یعد از صبحانه به سمت شامچه راه افتادیم...
بچه ها شده بودن خدای سوتی.....
مثلا مهتاب می خواست به من بگه این قدر تخمه نخور جوش می زنی...
گفت این قدر جوش نخور تخمه می زنی!!!!!!
شامچه واقعا عالی بود....مرز عراق پیدا بود....کلاه های متلاشی شده....اساحه های تیکه تیکه شده و...
بعد از شلمچه رفتیم اروند کنار....رود ی وحشی که 80 کیلومتر در ساعت سرعت داره و گذشتن از اون محال بود البه به گفته ی آمریکایی ها اما توی عملیات وافجر 8 یچه ها ی ایرانی توی شب لز اون رود رد شدن....
شب بود که بر گشتیم....
قرار بور بریم پشت کوه برای دیدن نمایش....
نمی تونم تعریف کنم چه قدر عالی بود و فوق العاده.....فقط باید دید....
فردا صبح رفتیم طلاعیه که عجب طلاییه....روح آدم پرواز می کرد توی طلاعیه..آدو عاشق می شد....
بعد رفتیم هویزه و دهلاویه.....
وراه برگشت....
با این که چند روز بیش تر نگذشته اما دلم خیلی تنگ شده....
دلم خیلی می سوزه برای اونایی که نمی تونن بفهمن توی کربلای ایران چه اتفاقاتی افتاده....
امید وارم قسمت همتون بشه....
شخصی به هزار غم گرفتارم در هر نفسی به جان رسد کارم
بی زلت و بی گناه محبوسم بی علت و بی سبب گرفتارم
خورده قسم اختران به پاداشم بسته کمرآسمان به پیکارم
محبوسم وطالع است منحوسم غمخوارم و واختر است خونخوارم
پ.ن1:زلت درست نوشته شده به معنای لغزش است و (ز)فتحه می گیره....وسروده ی آقای مسعود سعد سلمان هست....
پ.ن2:خیلی تنها شدم...انگار فراموش شدم....
حتی کسایی که این جا می اومدن انگار دیگه نیستن.....
انگار فراموش کردن که جایی هست برای غزل های دلتنگی یک شاپرک....
اما من می خوام برم سفر.....
هم حلالم کنید و هم برام دعا کنید....
من نخواستم فراموشت کنم....
از همون روزی که فهمیدم دوست دارم
هر روز بیشتر و بیشتر ازت فاصله می گرفتم....
نمی دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما این حس برام عجیبه....
خوابایی که این چند وقت می بینم برام عجیبه.....
خوابایی که جز یه دل آشوب زده چیزی ازشون یادم نیست....
برام عجیبه که از همون اول دوسم داشتی....
از همون روزایی که نمیشناختمت.....
از همون اول....
از همون اولی که شدم شاپرک...
دوست داشتنت خیلی شیرینه اما خیلی سخته....
از سختیش می ترسم....
اما نه....
با تو همه چی آرومه.....
آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یاسوختم
سرد مهری بین که کس برآتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپاسوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کزداغ تنهایی به صحرا سوختم
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شور بختی بین که در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هرکدام از شعله ای در آتش اند
در میان پاک بازان من نه تنها سوختم
جان پاک من (رهی) خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم
( رهی معیری)
| Design By : RoozGozar.com |
